ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : دامغاني )

119

الأخبار الطوال ( فارسي )

و چون بندويه شب را به روز آورد در صومعه را گشود و نزد ايشان آمد و گفت خسرو از ديروز همين هنگام از من جدا شده و رفته است و اكنون اگر بر اسبان بادپاى هم بنشينيد به او نخواهيد رسيد و آنچه ديروز از من شنيديد مكر و حيله بود ، آنان سخن او را تصديق نكردند و وارد صومعه شدند و حجره به حجره آن را گشتند و بررسى كردند ، بهرام سياوشان سرگردان ماند و ندانست پيش بهرام چوبينه چه بهانه آورد ، بهرام سياوشان بندويه را با خود برداشت و بازگشت و پيش بهرام چوبينه رفت و او را از مكر و حيله يى كه بندويه كرده بود آگاه ساخت . بهرام چوبين بندويه را خواست و گفت به اين راضى نشدى كه هرمز شاه را كشتى و خسرو بدكار را هم رهاندى كه از چنگ من بگريزد . بندويه گفت اما از كشتن هرمز پوزشى نمىخواهم كه سركشى و ستم كرد و بزرگان ايرانيان را بكشت و ايشان را گرفتار تفرقه و اختلاف نظر كرد و جمع ايشان را پراكنده ساخت و اما چاره انديشى من در مورد نجات خواهرزاده‌ام خسرو مايه سرزنش من نيست كه به هر حال چون فرزندم بوده است . بهرام چوبين گفت تنها چيزى كه مرا از شتاب در كشتن تو بازمىدارد اميدوارى من به دستگيرى خسرو فاسق است تا نخست او را بكشم و ترا پس از او ، و به بهرام سياوشان گفت او را نزد خود در بند كن و بزندان افكن تا او را از تو بخواهم . بهرام چوبين سران كشور را پيش خود جمع كرد و بايشان گفت مىدانيد كه خسرو پرويز با كشتن پدر خود مرتكب چه گناهى بزرگ شد و اكنون هم گريخته است ، آيا راضى هستيد كه من به تدبير امور شهريارى بپردازم تا شهريار پسر هرمز به سن بلوغ رسد و پادشاهى را به او بسپرم ، گروهى به اين كار رضايت دادند و گروهى نپذيرفتند كه از جمله ايشان موسيل ارمنى بود ، موسيل از مرزبانان بزرگ ايران بود و به بهرام گفت اى اسپهبد تا هنگامى كه خسرو پرويز و وارثان او زنده‌اند حق ندارى به اين كار قيام كنى . بهرام چوبينه گفت هر كس به اين كار خشنود نيست از مداين برود و اگر پس از سه روز كسى از مخالفان را در مداين ببينم گردنش را خواهم زد .